تا شاهدی بماند از بی گناهی...
من بی گناه کشته شدم
مادر مرا به دوش تحمل کشید تا پشت در
اما باد خزان برگ و برش را به باد داد.
هر صبح مادر با شوق نام مرا برای برادران و خواهرانم میگفت
و آنها در خیالشان هم بازی من میشدند
مرا از آغوش هم میربودند و برایم لالایی میگفتم تا خوابم ببرد
خوابم برد
اما نه در کشاکش شوق خواهرکانم
و نه در سایه شور برادرانم
خوابم برد اما...