تبلیغات
در خزان زندگی،
مقدم سبز بهاران تو را،
لاله افشان، نقل پاشان کردهایم
ای مسافر، ای غریب، ای آفتاب!
کوچههای شام غیبت
غارهای فصل حیرت گشته است.
جان خفته در ورایِ قرنها،
بیخبر، صد مُهر غفلت خورده است.
دستهای خالیِ نسل فراق،
پشت درها همچنان وامانده است.
دستبند بندگی بر دستهاست؛
مرگ تدریجی به ما افتاده است.
آنک ای آموزگار صبر و عشق،
در پگاه روزی از این روزها
پرده را یک سو بزن؛
روحها افسرده است؛
آرمانها مرده است.
تکسوار دشت بیداری ، بیا
آفتاب صبح پیروزی، بیا
برگرفته از کتاب "بر بال نور" نوشته دکتر عبدالحسین فخاری