آفتاب مهر - مطالب اسفند 1387
آفتاب مهر


مهدی جان! بر جان‌های خسته‌ی ما آفتاب مهر توست نور امید


نظرسنجی

  • اگر مقدر الهی بر این باشد که در این جمعه امام زمان (عج) ظهور بنمایند، شما به عنوان یک شیعه چقدر خود را برای این موضوع آماده می‌بینید؟







  • بهار می آید

    سلام به همه‌ی آفتاب مهری‌ها!

    داشتم به این فکر می‌کردم که در روزهای نوروز ودید و بازدید که همه، حواسشان به میز آجیل و میوه و شیرینی است، چطوری می‌توانیم خودمان را به امام زمان نزدیک کنیم و دوستان و فامیل به یاد او بیندازیم؟

    هر کس چیزی می‌داند که به بقیه کمک می‌کند، لطفاً بفرستد.

    منتظرتان هستم.

    طلوع محمد صل الله علیه و آله

     زمین‌ و آسمان‌ «مكه‌» آن‌شب‌ نور باران‌ بود
     و موج‌ عطر گل‌، در پرنیان‌ باد می­پیچید
     امید زندگی در جان‌ موجودات‌ می­جوشید
     هوا آغشته‌ با عطر شفابخش‌ بهاران‌ بود
     
     شبی مرموز و رؤیایی
     به‌ شهر «مكه‌»، مهدِ پاکِ جانان‌، دختر مهتاب‌ می­خندید
     شبانگه‌ ساحت‌ «ام‌القری» در خواب‌ می­خندید
     ز باغِ‌ آسمان‌ِ نیلگون‌ِ صاف‌ و مهتابی
     دمادم‌ بس‌ ستاره‌ می­شكفت‌ و آسمان‌ پولکنشان‌ می­شد
     صدای حمد و تهلیل‌ شباویزان‌ خوش‌آهنگ‌
     به‌سوی كهكشان‌ می­شد
     دل‌ سیاره‌ها در آسمان‌ حال‌ تپیدن‌ داشت‌
     و دست‌ باغبان‌ آفرینش‌ در چنان‌ حالت‌
     سر «گل‌ آفریدن‌» داشت‌
     
     شگفتی­خانه­ی‌ «ام‌القری» در انتظار رویدادی بود
     شب‌ جهل‌ و ستمكاری
     به‌ امید طلوع‌ بامدادی بود
     سراسر، دستگاه‌ آفرینش‌ اضطرابی داشت‌
     و نبض‌ كائنات‌ از انتظاری دم­به­دم‌ می­زد
     همه‌ سیاره‌ها در گوش‌ هم‌ آهسته‌ می­گفتند
     كه‌ امشب‌، نیمه­ی ‌شب‌ خورشید می­تابد
     ز شرق‌ آفرینش‌ اختر امید می­تابد
     
     در آن‌ حال‌ «آمنه‌» در عالم‌ سرگشتگی می­دید
     به‌بام‌ خانه‌اش‌ بس‌ آبشار نور می­بارد
     و هردم‌ یک ستاره‌ در سرایش‌ می­چكد رنگین‌ و نورانی
     وزین‌ قدرت‌نمایی­ها نصیب‌ او
     شگفتی بود و حیرانی
     
     در آن‌ دم‌ مرغكی را دید با پرهای یاقوتی
     و منقاری زُمرّدفام‌
     كه‌ سویش‌ پر كشید از بام‌
     و در صحن‌ِ سرا پر زد
     و پرهای پرندین‌ را به‌ پهلوی زن‌ درد آشنا سایید
     بناگه‌ درد او آرام‌ شد، آرام‌
     به‌ كوته‌ لحظه‌ای گرداند سر را «آمنه‌» با هاله­ی‌ امید
     تنش‌ نیرو گرفت‌ و در دلش‌ نور خدا تابید
     چو دید آن‌ حاصل‌ كون‌ و مكان‌ و لطف‌ سرمد را
     دو چشمش‌ برق‌ زد تا دید رخشان­چهر «احمد» را
     شنید از هر كران‌ عطر دلاویز «محمد» را
     سپس‌ بشنید این‌ گفتار وحی­آمیز:
     ـ الا ای «آمنه‌»! ای مادر پیغمبر خاتم‌ !
     سرایت،‌ خانه­ی‌ توحید ما باد و مشیّد باد!
     سعادت‌، همره‌ جان‌ تو و جان‌ «محمد» باد!
     
     بدو بخشیده‌ایم‌ ای «آمنه‌» ای مادر تقوا!
     صدای دلكش‌ «داوود» و حُبّ‌ «دانیال‌» و عصمت‌ «یحیی»
     به‌فرزند تو بخشیدیم‌
     كردار «خلیل‌» و قول‌ «اسماعیل‌» و حسن‌ چهره­ی «یوسف‌»
     شكیب‌ «موسی عمران‌» و زهد و عفت‌  «عیسی»
     بدو دادیم‌، خلق‌  «آدم‌» و نیروی  «نوح‌» و طاعت‌  «یونس‌»
     وقار و صولت‌  «الیاس‌» و صبر بی­حد «ایوب‌»

     بوَد فرزند تو یكتا
     بوَد دلبند تو محبوب‌
     سراسر پاک
     سراپا خوب‌
     
     دو گوش‌  «آمنه‌» بر وحی ذات‌ پاک سرمد بود
     دو چشم‌  «آمنه‌» در چشم‌ رخشان‌  «محمد» بود
     كه‌ ناگه‌ دید روی دخترانی آسمانی را
     به‌ دست‌ این‌ یكی ابریق‌ سیمین‌، در كف‌ آن‌ دیگری تشت‌ زمرد بود
     دگر حوری، پرندی چون‌ گل‌ مهتاب‌ در كف‌ داشت‌
     «محمد» را چو مروارید غلتان‌ شست و شو دادند
     سپس‌ از آستین‌ كردند بیرون‌  «دست‌ قدرت‌» را
     زدند از سوی درگاه‌ خداوندی
     میان‌ شانه‌های حضرتش‌  «مهر نبوت‌» را
     سپس‌ در پرنیانی نقره‌گون‌، آرام‌ پیچیدند
     وز آنجا «آسمانی دختران‌» بر عرش‌ كوچیدند
     
     همان‌ شب‌ قصه‌پردازان‌ ایرانی خبر دادند
     كه‌ آمد تک­سواری در «مدائن‌» سوی «نوشروان‌»
     و گفت‌: ای پادشه‌!  «آتشكده­ی‌ آذرگشسب‌» ما
     كه‌ صدها سال‌ روشن‌ بود
     هم‌ امشب‌ ناگهان‌ خاموش‌ شد، خاموش‌
     به‌ یثرب‌ یک یهودی بر فراز قله‌ای فریاد را سر داد
     كه‌ امشب‌ اختری تابنده‌ پیدا شد
     و این‌ نجم‌ درخشان‌، اخترِ فرزند «عبدالله»
     نوین‌ پیغمبر پاک خداوندست‌
     و انسانی كرامندست‌.
     
     یكی مرد عرب‌ امّا بیابانگرد و صحرایی
     قدم‌ بگذاشت‌ در «ام‌القری» وین‌ شعر خوش‌ برخواند:
     كه ‌ای یاران‌ مگر دیشب‌ به‌ خواب‌ مرگ‌  پیوستید؟
     چه‌ كس‌ دید از شما آن‌ روشنان‌ آسمانی را؟

    كه‌ دید از «مكیان‌» آن‌ ماهتاب‌ پرنیانی را؟
     زمین‌ و آسمان‌ «مكّه‌» دیشب‌ نور باران‌ بود
     هوا آغشته‌ با عطر شفابخش‌ بهاران‌ بود
     بیابان‌ بود و تنهایی و من‌ دیدم‌
     كه‌ از هر سو ستاره‌ در زمین‌ ما فرود آمد
     به‌ چشم‌ خویش‌ دیدم‌ ماه‌ را از جای خود كندند
     ز هر سو در بیابان‌ عطر مشک و بوی عود آمد
     بیابان‌ بود و من‌، امّا چه‌ مهتاب‌ دلارایی!
     بیابان‌ بود و من‌، امّا چه‌ اخترهای زیبایی!
     بیابان‌، رازها دارد
     ولی در شهر، آن‌ اسرار، پیدا نیست‌
     بیابان‌، نقش‌ها دارد كه‌ در شهر آشكارا نیست‌
     كجا بودید ای یاران‌؟!
     كه‌ دیشب‌ آسمانی­ها زمین‌  «مكه‌» را كردند گلباران‌
     ولی گل‌ نه‌، ستاره‌ بود جای گل‌
     زمین‌ و آسمان‌  «مكه‌» دیشب‌ نورباران‌ بود
     هوا آغشته‌ با عطر شفابخش‌ بهاران‌ بود
     
     روانت‌ شادمان‌ بادا!
     كجایی ای عرب‌ ای ساربان‌ پیر صحرایی؟
     كجایی ای بیابانگرد روشن‌ رأی بطحایی؟
     كه‌ اینک بر فراز چرخ‌، بینی نام‌  «احمد» را
     و درهر موج‌ بینی اوج‌ گلبانگ‌  «محمد» را
     «محمّد» زنده‌ و جاوید خواهد ماند
     «محمّد» تا ابد، تابنده‌ چون‌ خورشید خواهد ماند
     جهانی نیک می­داند
     كه‌ نامی همچو نام‌ پاک «پیغمبر» مؤید نیست‌
     و مردی زیر این‌ سبز آسمان‌ همتای «احمد» نیست‌
     زمین‌ ویرانه‌ باد و سرنگون‌ باد آسمان‌ پیر
     اگر بینیم‌ روزی در جهان‌ نام‌  «محمد» نیست‌.

     

    شعر "طلوع محمد" از کتابی به همین نام، اثر خدا آمرزیده مهدی سهیلی