نمیدانستم بیایم یا بمانم
همه میگویند دست پر بیا
اما مهدی جان!
من هر گاه پیشت میآیم دست خالیم
هیچ میدانی؟
آب میشوم تا دستم رو میشود
گاهی هم نمیآیم به خیال اینکه دستم را نبینی
سخن نمیگویم به گمان اینکه بیمایگیام را ندانی
اما چه میشود کرد؟
آخرش چه؟
مگر مهرت دلم را رها میکند؟
مگر یادت از یادم پا میگیرد؟
مگر دوریت را تاب میآوردم؟
تو که از من انتظار پیشکشی نداری
پس میآیم دست خالی، پر از سیاهی،
میآیم که سپیدم کنی.
سلام، سلام ای عزیز دل، سلام امید من...
مهدی جان!
قربان روی دلگشایت
به تو پناه آوردهام از اندوه تو
به تو پناه آوردهام از رنجش تو
گناه رویم را سیاه کرده است و روشنایی عقل را در قلبم به بند کشیده است
خودم از عمل خود از گناه خود در رنجم
و از اندوهی که به قلب رئوف تو وارد آوردهام سراپا شرمگین
شرمگینم از لحظاتی که مهربانیهای ترا
و رحمت صداقت بار ترا فراموش کردهام
و در مرداب لزج گناه غوطه خوردم
شرمندهام که در حالی با تو حرف میزنم که ترا ناراحت و رنجیده کردهام
شرمندهام که با وجود انتصابم به تو
با اینکه گرداگردم میگویند این از محبین علی(ع) و خاندان علی(ع) است
مایه خجالت و سرافکندگی تو شدهام
میدانم که آقا شما دوست دارید شیعه پاک باشد
شیعه اهل ورع باشد
شیعه گناه نکند
میدانم گناه محبین شما چقدر در پیشگاه الهی شما را به استغفار میکشاند
برای همین است که پیش شما از خودم خیلی خجالت میکشم
دریافت فایل صوتی این متن (لینک غیر مستقیم)