آفتاب مهر - پست های احسان محمدعلی
آفتاب مهر


مهدی جان! بر جان‌های خسته‌ی ما آفتاب مهر توست نور امید







مهلتی برای اندیشیدن

به نام خدای بخشاینده مهربان

از محمد پیامبر خدا به نجاشی أصحم پادشاه حبشه؛

تو با ما در آشتی هستی! اکنون من آفریدگار را نزد تو ستایش می‏کنم: خداوند مالک و مقتدر که از هر عیب و نقص و تباهی، پاک و مبرا است. خداوندی که همگان را در پرتو عنایت خود از هر آسیبی نگاه می‏دارد و بر همه موجودات غالب و فرمانروا و همه چیز در دست قدرت او است.

گواهی می‏دهم که عیسی پسر مریم، روح خدا و کلمه اوست که خداوند روح او را به مریمعذرای پاک القا نمود و مریم بر او باردار شد ...

اینک من تو را به خداوند یگانه و اطاعت از فرمان او دعوت می‏کنم و (تو را دعوت می‌کنم به) اینکه از من که فرستاده او هستم، پیروی کنی و به آنچه بر من نازل شده است، ایمان آوری ...

(بخشی از نامه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به نجاشی، پادشاه مسیحی سرزمین حبشه)(1)

 

آفتاب مهر، 17 ربیع الأول، سالروز میلاد خجسته

منادی ایمان و خاتم پیغامبران،

حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم)

و سلاله مطهرش،

امام جعفر بن محمد الصادق (علیه السلام)

را به تمامی مسلمانان جهان تبریک عرض می‌نماید

 

ادامه مطلب

آبروی دو عالم

گل نرگس آبروی دو عالم

خیالت کی می‌رود ز خیالم

جمالت جلوه الله

بیا جانا طی کن این شب هجران

بیا مهدی با ترنم باران

سحاب رحمت الله

نگاهم کن من فدای نگاهت

صدایم کن من فدای صدایت

حلالم کن ای چکیده رحمت

سلاله عصمت

تک سوار غریب

تو را جان قامت خم زهرا

تو را جان اشک چون یم مولا

مرانی از درت ما را

اباصالح! ای امام غریبم

تمامی دردم تو هستی طبیبم

تو را جان مادرت زهرا

نگاهم کن من فدای نگاهت

صدایم کن من فدای صدایت

حلالم کن ای چکیده رحمت

سلاله عصمت

تک سوار غریب

 

دریافت فایل صوتی این متن

عصر غیبت (5) فتنه‌ها و آشوب‌ها

 

5 - ستمگرى وزرا و امرا

بیشتر وزرا و امراى عباسیان افرادى بى‌كفایت و ستمگر بودند و در تحقیر و ضرب و شتم و شكنجه مردم و از بین بردن حقوق آنان و چپاول اموالشان، مبالغتى تمام داشته و از هیچ كارى دریغ نداشتند.

در زمان «منتضر»عباسى (247-248 ه‍) وزیرش «احمد بن الخصیب »سواره از خانه خارج شد، مردى به دادخواهى نزدش آمد و او همچنان كه بر مركب نشسته بود پایش را از ركاب در آورده و آنچنان بر سینه او كوفت كه آن مرد در دم جان سپرد و این قضیه زبانزد همگان شد. یكى از شاعران آن عصر این ماجرا را این گونه به نظم كشیده است :

قال للخلیفة یا بن عم محمد

اشكل وزیرك انه شكال

اشكله عن ركل الرجال و ان ترد

مالا فعند وزیرك الاموال (117)

«به خلیفه بگوئید: اى عمو زاده پیامبر! وزیرت را پاى بند بزن؛ زیرا او چموش است، او را از لگد زدن به مردم باز دار و اگر مالى بخواهى اموال در نزدت وزیرت است».

برای مشاهده ادامه مقاله لطفاً اینجا را کلیک نمایید

ای ماه بیا که راه را گم کردیم!

ای ماه بیا که راه را گم کردیم

حتی سر چشمه‌ هم تیمم کردیم

ای وای قرار بود آدم باشیم!

اما سر راه میل گندم کردیم

 

فکر دل ناصبور می‌کردی کاش

تنگ است دلم ظهور می‌کردی کاش

بر پلک سپید پنجره گرد نشست

از کوچه ما عبور می‌کردی کاش

 

روز و شب پنجره‌ها مونس نجوای تواند

کوچه‌ها منتظران قد و بالای تواند

در و دیوار در اندیشه‌ی یاد تو اسیر

جاده‌ها ساکت و آرام پذیرای تواند

باغ با زمزمه‌ی نام تو سبز هست هنوز

سبزه‌ها خاک نشینان قدم‌های تواند

 

دریافت فایل صوتی این متن

 

گیسوی پریشان واژه ها

امشب هیایویی است در بیشهزار کلام، غوغایی است در فراسوی همهی نبشتهها، تعزیهای بر پاست در حریر نگاه، غلغلهای است در وادی حیرت، خونچکانی بال پروانگان تنها منظر دیدههای بی پناه است. بالش خواب ستارگان، از رویای مصایب سرشار است. زیر چشم دلها، کبود ابتلای غم است.

هر کس این روزها بتواند با عالم بالا تماس تلفنی داشته باشد، اشک خونرنگ ملایک را بر پیشانی مهتاب نظاره خواهد کرد و گیسوان پریشان آفتاب را به روشنی خواهد دید. زلف سیاه اندوه از لب دیوار حیات پیداست!...

هر کس بتواند ماهوارهی دلش را به فضای ملکوت بفرستد، تیغ برهنهی لشکر مصیبت را در جای جای جهان، حس خواهد کرد.

هر کس بتواند زیر سایهی تاکستان عرش قدم بزند، گامهایش در خاک تسلیت فرو خواهد رفت.

هر کس بتواند قد و قامت سفره نشینان مائدههای آسمانی را برانداز کند، دل غمینی آنان را به وضوح درخواهد یافت.

حالیا، دهان اندوه، همهی شادیها را بلعیده است. دل عالم گرفته است از فراق؛ غم غربت چنگ انداخته است به ضریح جانها. انگار، گوش ملایک را هم کشیدهاند تا نگاهشان را از زمین بر نچینند و ببینند چه زورقی بر دنیای اندوه، روان است!

واقعا هم که چه نوری پرپر میزند در سینه سار یادها! چه چلچلههایی از سرزمین خاطرهها به سینههای سوزان کوچ میکنند و چه پرستوهایی به پرسه، ماهتاب میروند!

نینوای جان من امروز ساز فغان کوک کرده است. دلم به وسعت بیکرانهی دریا، از اندوه، انبوه شده است. جوانهی مصیبت چقدر تکثیر میشود امشب! چقدر از آسمان، باران ارغوانی غصه میبارد! چقدر محبوب امشب از لب دیوارها نگاهها میگریزد! چه شهابهای مبارکی بر سینهی آفتابین زمان، خطی از بارش اشک فراق ترسیم میکنند! چقدر نوحهگران ناحیهی ایمان، مویه میکنند!

نوانای غمبار یاران، چه چنگی بر دلها میکشد! و چه رنگین کمانهایی، قوس غصهها را به اقصی نقاط جهان نشان میدهند!

در التهاب سپیده و فلق، جای پای کوچ نورها پیداست!

اکنون در فصل غروب خورشید، در هنگامهی غربتی هستیم که دل در چنگ مصیبت گرفتار آمده. نالههای نای فلک، از هجران آفتاب، به گوش ملک میرسد. جهان با گذار آن ستوده، طعام تلخکامی میچشد و ما، عبور مصطفای سرسبزی و بالندگی را، که هیبت کل جهان بود، از پیش دیده میگذرانیم؛ اما همهی «او»  را در سویدای دل مینشانیم و ما، در خویش میشکنیم. برپای نمیتوانیم ایستادن! خم میشویم  از نگرانی بار مصیبت.

کم نیست غمنالههای فراق در هجر خورشید، در وداع با دو ستارهی پر نور! آخر، این ماییم که در پی کسب جواز رضایت حق، از دستهای پر برکت رضای آل محمدیم.

هجرت سرداران نور، سالار مردان آفتابین، ستارگان سه گانه، سروران سپید اندیشه، در جالیز جانهای ما بذر اندوه میپاشد. سنگ مصیبت بر سینههایمان میکوبد. نیلبک قلبمان را به نجوای جدایی وا میدارد. و هنگامی که واژههایمان از پرواز میمانند، بال عقدههایمان گشوده میشود و های های کلام، چشمهای ما را به همنوایی با خود میخوانند...

و من هم مثل شما از شیشهی دیدگانم، گلاب اشک میفشانم در سالسوگ رحلت خورشید آخرین و هر دو سفیر نازنین، آن کوچندگان حریم عشق، آن قافله سالاران وادی ایمان، و دل به رویش آیینههای نگاهشان میدوزم در محشر...

و با بلوغ عاطفه در رگهای قلمم همگام میشوم تا برای شما در این مصایب دشوار، نسخهی صبوری بنویسم و از شما تقاضا کنم که برای من و برای خویشن بالهایی آرزو کنید برای پریدن به ساحت قدس مصطفی و مجتبی و رضا!« صلوات الله و سلامه علیهم » و برای نوشیدن نور ناب نوازش آنان!

 برگرفته از کتاب "جرعه‌ای از جام ولا" نوشته‌ جواد نعیمی

 
  • تعداد صفحات :34
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...