به نام خدای بخشاینده مهربان
از محمد پیامبر خدا به نجاشی أصحم پادشاه حبشه؛
تو با ما در آشتی هستی! اکنون من آفریدگار را نزد تو ستایش میکنم: خداوند مالک و مقتدر که از هر عیب و نقص و تباهی، پاک و مبرا است. خداوندی که همگان را در پرتو عنایت خود از هر آسیبی نگاه میدارد و بر همه موجودات غالب و فرمانروا و همه چیز در دست قدرت او است.
گواهی میدهم که عیسی پسر مریم، روح خدا و کلمه اوست که خداوند روح او را به مریمعذرای پاک القا نمود و مریم بر او باردار شد ...
اینک من تو را به خداوند یگانه و اطاعت از فرمان او دعوت میکنم و (تو را دعوت میکنم به) اینکه از من که فرستاده او هستم، پیروی کنی و به آنچه بر من نازل شده است، ایمان آوری ...
(بخشی از نامه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به نجاشی، پادشاه مسیحی سرزمین حبشه)(1)
آفتاب مهر، 17 ربیع الأول، سالروز میلاد خجسته
منادی ایمان و خاتم پیغامبران،
حضرت محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله و سلم)
و سلاله مطهرش،
امام جعفر بن محمد الصادق (علیه السلام)
را به تمامی مسلمانان جهان تبریک عرض مینماید
امشب هیایویی است در بیشهزار کلام، غوغایی است در فراسوی همهی نبشتهها، تعزیهای بر پاست در حریر نگاه، غلغلهای است در وادی حیرت، خونچکانی بال پروانگان تنها منظر دیدههای بی پناه است. بالش خواب ستارگان، از رویای مصایب سرشار است. زیر چشم دلها، کبود ابتلای غم است.
هر کس این روزها بتواند با عالم بالا تماس تلفنی داشته باشد، اشک خونرنگ ملایک را بر پیشانی مهتاب نظاره خواهد کرد و گیسوان پریشان آفتاب را به روشنی خواهد دید. زلف سیاه اندوه از لب دیوار حیات پیداست!...
هر کس بتواند ماهوارهی دلش را به فضای ملکوت بفرستد، تیغ برهنهی لشکر مصیبت را در جای جای جهان، حس خواهد کرد.
هر کس بتواند زیر سایهی تاکستان عرش قدم بزند، گامهایش در خاک تسلیت فرو خواهد رفت.
هر کس بتواند قد و قامت سفره نشینان مائدههای آسمانی را برانداز کند، دل غمینی آنان را به وضوح درخواهد یافت.
حالیا، دهان اندوه، همهی شادیها را بلعیده است. دل عالم گرفته است از فراق؛ غم غربت چنگ انداخته است به ضریح جانها. انگار، گوش ملایک را هم کشیدهاند تا نگاهشان را از زمین بر نچینند و ببینند چه زورقی بر دنیای اندوه، روان است!
واقعا هم که چه نوری پرپر میزند در سینه سار یادها! چه چلچلههایی از سرزمین خاطرهها به سینههای سوزان کوچ میکنند و چه پرستوهایی به پرسه، ماهتاب میروند!
نینوای جان من امروز ساز فغان کوک کرده است. دلم به وسعت بیکرانهی دریا، از اندوه، انبوه شده است. جوانهی مصیبت چقدر تکثیر میشود امشب! چقدر از آسمان، باران ارغوانی غصه میبارد! چقدر محبوب امشب از لب دیوارها نگاهها میگریزد! چه شهابهای مبارکی بر سینهی آفتابین زمان، خطی از بارش اشک فراق ترسیم میکنند! چقدر نوحهگران ناحیهی ایمان، مویه میکنند!
نوانای غمبار یاران، چه چنگی بر دلها میکشد! و چه رنگین کمانهایی، قوس غصهها را به اقصی نقاط جهان نشان میدهند!
در التهاب سپیده و فلق، جای پای کوچ نورها پیداست!
اکنون در فصل غروب خورشید، در هنگامهی غربتی هستیم که دل در چنگ مصیبت گرفتار آمده. نالههای نای فلک، از هجران آفتاب، به گوش ملک میرسد. جهان با گذار آن ستوده، طعام تلخکامی میچشد و ما، عبور مصطفای سرسبزی و بالندگی را، که هیبت کل جهان بود، از پیش دیده میگذرانیم؛ اما همهی «او» را در سویدای دل مینشانیم و ما، در خویش میشکنیم. برپای نمیتوانیم ایستادن! خم میشویم از نگرانی بار مصیبت.
کم نیست غمنالههای فراق در هجر خورشید، در وداع با دو ستارهی پر نور! آخر، این ماییم که در پی کسب جواز رضایت حق، از دستهای پر برکت رضای آل محمدیم.
هجرت سرداران نور، سالار مردان آفتابین، ستارگان سه گانه، سروران سپید اندیشه، در جالیز جانهای ما بذر اندوه میپاشد. سنگ مصیبت بر سینههایمان میکوبد. نیلبک قلبمان را به نجوای جدایی وا میدارد. و هنگامی که واژههایمان از پرواز میمانند، بال عقدههایمان گشوده میشود و های های کلام، چشمهای ما را به همنوایی با خود میخوانند...
و من هم مثل شما از شیشهی دیدگانم، گلاب اشک میفشانم در سالسوگ رحلت خورشید آخرین و هر دو سفیر نازنین، آن کوچندگان حریم عشق، آن قافله سالاران وادی ایمان، و دل به رویش آیینههای نگاهشان میدوزم در محشر...
و با بلوغ عاطفه در رگهای قلمم همگام میشوم تا برای شما در این مصایب دشوار، نسخهی صبوری بنویسم و از شما تقاضا کنم که برای من و برای خویشن بالهایی آرزو کنید برای پریدن به ساحت قدس مصطفی و مجتبی و رضا!« صلوات الله و سلامه علیهم » و برای نوشیدن نور ناب نوازش آنان!
سلام بر تو ای حسین!
ای وارث آدم!
ای بازماندهی ابراهیم خلیل!
ای روح عیسی!
و ای نوادهی محمد!
درود بر تو ای سرو باغستان علی و فاطمه! ای بخون خفتهای که سیرهی مرگ را از پدر به میراث بردهای! ای ولی خداوند بر پهنهی زمین! سوگند به کهکشانها و قسم به مهر و ماه و ستارگان، که در تمامی عمر، طریق قبله را نمایاندی! و آدمیان را از فرو افتادن در دهلیز زشتیها بازداشتی!
ای حبیب من و محبوب پروردگار من! به خدا قسم که صدای نحیف من را میشنوی و پاسخم را باز میگردانی! اما این گوشهای ناشنوای من سالهاست که آوای غیب را نشنیده است. ای مولای من و فرزند مولای من! مشتاقی و مهجوری دیگر شکیباییم را به پایان برده است!...
حسین من! اگر گوشهایم صدایت را نشنید، اگر تاریکخانهی چشمانم به نور رخسارهات روشنی نیافت، اگر دستان ترک خوردهام، دستهایت را نگرفت، تنها با من عهدی ببند و میثاقی بدار:
که در هنگامهی رستاخیز، آنگاه که آدمیان همگی، اسیر کویر بی انتهای غربتند، مرا به باغستان سبز آشناییت بپذیری و در وحشت محشر، بی کس و تنها رهایم نسازی...
برگرفته از کتاب«آه از غروب فراق» نوشتهی سعید مقدس
آفتاب مهر فرارسیدن 20 صفر،
اربعین حسینی
گاه تجدید عهد با سالار شهیدان و هنگامه نجوای زیارت با امام عاشقان
را تسلیت عرض مینماید.
از پشت لحظهها سرک میکشم و تیر نگاهم را به سمت تو شلیک میکنم. در روشنای غبار آلودهی زمانه، جستجوگرانه تو را میکاوم و در یک ظهر عطشناک به کوچههای خاطره میدوم، از پی تو!...
نبض انتظارم به شدت میزند و پرچم دلم بر درِ سرای اندیشه، از بادهای حادثه در اهتزار است. حسی از نگرانی و دلشوره، در زیر پوستم میخزد؛ و در نگاهم التهاب گل میکند.
افق، سُرخگون است و بادهای موسمی ِ تنهایی، تنم را مُشت میفشارند.
در دوردستترین دامن صحرا، ترانهی گمشدهای از غربت، چونان آهویی سرگشته از شانهی زمانه بالا میخزد. صدای تلاوت حماسه میآید و از گلوی سحرگاهی چکاوکان، برق و چکاچاک نیزه و شمشیر، قرائت میشود. پرندهای مهاجر، از واحههای دیرین میآید و به سمت نگاههای دوخته و سینههای سوخته، کوچ میکند.
سیلیِ باد، سایهها را از این سو، به آن سو میبرد و بوی خاکستر و خیمه و خداحافظی را در فضا منتشر میسازد...
فریادی از ملکوت در دل صحرا میپیچد، و پروانهای زخمی بر گرد گلبرگهای پرپر شده میچرخد. غریوی جانکاه، حادثه را طواف میکند. بغض زمین میترکد. شیشهی اشکهای من میشکند و شبح پر هیبت تو را از پسِ پردهای خیس مینگرم... غمنالهها، هوهوکنان، در دهلیز خاک میغلتند و ابری آواره، در آسمان، به خود میپیچد!
آن سو ترک، چند زن، نالان و بر سر زنان، دستها را سایهبان دل و دیده کردهاند و در دلِ گرما، چیزی را میجویند! و در فاصلهای نه چندان دور، کودکانی پژمرده و داغدار و گریان، بهانه گیرانِ رویش دستهایی هستند که بر سرشان مهر ببارد و بر دامان گل عاطفه نثار کند.
تصویری از بزرگترین مصیبت ممکن، پهنهی جوامع انسانی را سیاه پوش و غم آلوده کرده است. لبهای خشک روز، ترک برداشته، سِیلی از آوارگی، زمین را در کام خویش گرفته. طوفانیترین هوای چهرهها، پدیدار گردیده و تلخترین لحظههای وداع، بر دامن اندیشه سنگینی میکنند.
پاره زخمهای دلم، سر، باز کردهاند و قناتی از غم، در قنوت نگاه من جاری است... که ناگاه شبح دور تو نزدیکتر میشود و من از ورای غلظت غمابههای فراق، تو را مینگرم که پیشتر میآیی. در خویش میشکنم! ای وای! این تویی! ای سبز! ای سپید! ای سرخ! این تویی که این سان عرقِ خون از تمام تنت میچکد و به اندازهی وسعت عشق، تیر و زوبین و زخم بر تنِ خستهات روییده!
آه! این تویی که زین و یراق را در معرکه کاشتهای! آه ! این تویی که کودکان و زنان به تبرک تن زخم خوردهات را نوازش میدهند؟
آه! این تویی که چنین بیسوار آمدهای؟ اه! این تویی، حکایت بیدادی که بر تن گلهای سرخ و مجروح رفته است؟ آه، ای ذوالجناح!...
برگرفته از کتاب« جرعهای از جام ولا» نوشته جواد نعیمی
سلام بر محّرم٬ کتاب مرجع دلها و احساسها٬ کتاب مقدس عاطفه و ایمان٬ کتابی که با حروف درشت در کربلا نوشته شد و در همهی زمینها و زمانها انتشار یافت.
محّرم، فروردین جانهاست و بهار ایمانهای سست شده و طراوت اندیشههای مرده، افسرده و خوابیده، و شکوفایی غنچههای بستهی بیداری و آگاهی و ایثار و فداکاری است.
محّرم٬ کتاب خون و شهادت٬ کتاب شور و شعور٬ کتاب عشق و شیدایی٬ کتاب غلبهی نور بر ظلمت و پیروزی خون بر شمشیر است.
هر واژه از کتاب محّرم٬ شمشیر آختهای را میماند که بر فرق ستم و ستمکاران جهان فرود میآید و پلیدیها و پلیدان را به زبالهدانی تاریخ میسپارد.
محّرم، ماه پاسداری از حرمت انسان است.
پدید آورندهی کتاب محّرم٬ سیّد و سالار همهی ناشران عقیده و جهاد است. مردی است که در تاریکخانهی تاریخ٬ قیام کرد و رنگ روشن سرخ را بر ساحت زمانه پاشید و همهی رنگهای یزیدی را پاک رسوا کرد.
و عاشورا حماسیترین صفحهی این کتابِ عشقستان است که همه ساله با حروف زرّین٬ تجدید چاپ میشود. عطف این کتاب بزرگ٬ عاطفهها را به هم پیوند میزند و احساسهای حماسی را بر میانگیزد و مظلومیّت گلها را فریاد میکند و در کتابخانهی بزرگ هستی٬ ماندگارترین کتاب میشود.
حسین علیه السلام پیامهای شفابخشش را همه ساله بر بالهای سرخ شهادت مینویسد و پیکهای رهایی را بر موجهای محّرم و عاشورا سوار میکند.
حالیا که دوباره این کتاب عظیم گشوده میشود٬ خاطرات عاشورایی یاران آفتاب را مرور کنیم٬ بر گلزخمهای محرم آفرینان٬ بوسهی ارادت و اخلاص نثار نماییم. واژهنامهی نورانی جهاد و شهادت٬ معنویت و ایثار را برگشاییم و عاشورا این دایرةالمعارف عرفان٬ ایمان٬ معنا٬ شور و شعور انقلابی٬ خدا باوری و دین یاوری را با دیدهی دل مطالعه کنیم و یاد و نام پدید آورندگان حماسهی روز دهم را ارج نهیم.
برگرفته از کتابهای "جرعهای از جام ولا" نوشتهی جواد نعیمی و "قطعات" نوشتهی جواد محدثی