خواب بودم، همهی چلچلهها کوچیدند.
بال من بسته نبود؛
لحظهای صبر نکردند آنان، تا که بیدار شوم؛
پرزنان، ذوق کنان با همه همراه شوم؛
غفلتی برد به زنجیر مرا؛ من و تقدیرِ مرا
باز ماندم از راه.
بی گمان چلچلهها در راهند
مست و مدهوشِ وصال یارند
چشمشان سوی بهار
-گرچه رنجور و نزار-
چو ببینند از دور
مقدم سبز بهار،
شب فرسوده و دلگیر پر از نور شود
رنج راه و غم و اندوه فراموش شود
ای خدا بوی بهار!
ای خدا مقدمِ یار!
من غفلت زده و خواب چه دلگیر شوم
دور از چلچلهها، سست و زمین گیر شوم
ای خوشا بیداری!
ای خوشا هوشیاری!
مرگ بر خواب و نفرین بر خواب...
کاشکی زورق چشمان تو را میدیدم
کاشکی خواب نمیبودم و از این زندان
میپریدم به فراز
همره بالِ نسیم
همه جا میرفتم
هر که را میدیدم
از تو میپرسیدم
تا که مییافتمت، پیش تو میماندم
در حریرِ نفسِ گرمِ وصال، قصهها میگفتم...
شکوههای بسیار
از شب سرد خزان
از کمند صیّاد
از غم و درد فراق.
***
برسانید سلام ای یاران
حالیا از منٍ زار
به بهارِ در راه
به شکوفه، به انار،
به گل نرگسِ من، میهمانِ دلِ من
باز میخوانم و میگویم من
مرگ بر خواب و نفرین بر خواب
مرگ بر خواب و نفرین بر خواب...
برگرفته از کتاب بر بال نور نوشته دکتر عبدالحسین فخاری
صدای شیهه اسبی میآید،
از آن دورترها؛
-دورترهایی که در دسترس نیست-
شورهزاری حائل است که نامش «کویر غفلت» است!
صدایش را نزدیکتر میخواهم؛
که سواری عزیز بر پشت دارد.
«کفشهای بیداریم »کجاست؟
باید آن را در «چشمه نماز» جا گذاشته باشم؛
-که روزانه پنج بار باید خود را در آن شستشو دهم –
لباسهایم در ایستگاه دعا مانده است؛
-که پوشش مناسب برای گذر از سرمای یأس است!-
«عینک دودی» را از چشم برداشتهام؛
کمر همت را بستهام؛
و با آن کفش و لباس – بیداری و دعا-
به مثابه کلیدهایی برای خروج از کویر غفلت و ورود به دشت بیداری عزم حرکت میکنم...
در آستانه رفتن به « آینه» نگاه میاندازم؛
در آینه به «خود»، دقیق میشوم؛
آینه، هماره مرا متوجه «خود» کرده است؛ میگوید:
این تویی بر بلندای جوانی
و بهرهمند از زیبایی
که بین همتایان میخرامی و جلوه میکنی؛
میتازی و مینازی!
درنگ کن، هنوز وقت بسیار است!
میدان آرزوها را نگشتهای
به خود دقیق شو!
پیرایشی، آرایشی، لذتی، کامی؛
ازدواج، فرزند، خانه، سفر، کار، درآمد...
«خود» را از یاد مبر!
«آینه رفاه» مانع میشود
اما دوباره صدای شیهه اسب میآید
از آن دورترها؛
شیدایی بر آینه فائق میشود.
اسب که را میخواند؟
-مرا یا دیگری را؟-
پشت میکنم به «آینه رفاه»،
سپیدی آن اسب مراد،
چشمم را به میهمانی خوانده است!
بوی «بهار» میآید
نه از آن نوع بهارها که با یک باد پاییزی
به دالان زمستان میروند!
و لطافتشان در زیر لحاف برفها مدفون میشود؛
و در یخبندان از حرکت میایستد.
نفس عمیقی لازم است در هوای بهاران
-بهاران جاودانی که خزان نمیشناسد-
تا طعم شکوفههای دیرپا را
به جویندگان عسل نشان دهد!
پشت به آینه حرکت میکنم.
هنگام خروج از در، میخِ در مانع میشود.
به لباس گیر میکند
و محکم، میخکوب میکند!
میگوید: چند چیز یادت رفته است؛
-کجا با این عجله؟-
خانه را به که سپردهای؟
کار را؟
اموال را؟
در فراق دوستان چه میکنی؟
جواب معترضان را چه میدهی؟
از همه اجازه گرفتهای، خداحافظی کردهای؟
امنیت راه را چه میکنی؟
تو اهل اینجایی اینجا را رها مکن؛
برگرد، همه چیز در انتظار توست...
میگویم :نه، مرا منصرف مکن ای «میخ وابستگیها»
لباسهایم را رها کن
وگرنه خود را از دست تو رها خواهم کرد؛
اگر چه قسمتی از لباسم در دست تو بماند.
دیگر«هوایی» شدهام؛
شناسنامهام را به«نور» گره زدهام؛
عطر یار را از دور دست استشمام کردهام؛
اینک اسطوره نور بر اسب سپید نشسته است؛
و آن «باره سرافراز»
با یالهای طلایی بر « دشت آمادگی» میتازد
و شیهه میکشد
و جانهای مشتاق را صدا میزند؛
تا کدام جان « هوایی» شود؛
او نیز شیههای بکشد،
و به شیهه اسب، لبیک گوید ...
لباسهایم را از چنگ میخ بیرون میکشم؛
و از در بیرون میزنم؛
پشت به آینه و میخ
-رفاه و وابستگی-
در امتداد کویر میدوم.
برای خروج از ظلمت غفلتها،
به مشعل راهم که بر باره سپید نشته است؛
چشم دوختهام.
میدوم و با زمزمه باد،
نام او را صدا میزنم؛
قاصدکی لطیف را با باد ، روانه میکنم؛
تا پیش از من به آنجا رسد
و حکایت شیدایی مرا قصه کند.
- که او سبکبال است و سبکبالها
زودتر میرسند-
صدای شیهه اسب را میشنوم؛
اما این بار نه از آن دورترها،
که از این نزدیکیها...
برگرفته از کتاب بر بال نور نوشته دکتر عبدالحسین فخاری
با تو میگویم ای مظلوم تاریخ!
ای میراثدار همهی پیامبران!
ای که غمهای هزار ساله را به جان خریدهای چون خداوند چنین مصلحت دارد، و نالههای یاران را در زیر چکمههای چکمه پوشان ستمگر شنیدهای، اما به خاطر بییاوری تنها سرشک غم فرو ریختهای، و میراث به یغما رفتهی خود را در دست نابکاران دیدهای، اما به خاطر تحقق آزمایش خلق در عصر غیبت به آنان مهلت دادهای، و ای بندهی کرنشگر خدا که همپای ستارگان از شامگاهان تا طلوع فجر در بارگاه قدس الهی زبان به ابراز کوچکی گشودهای و از خدای جهان مزید لطف را خواستهای.
در این هزار و اندی سال ستارگان خفتند، اما چشم تو تا سحرگاهان در سجده و رکوع و قیام نخفت. دوستان با نیشتر زبان جان ترا آزردند، اما محروم از عطای تو نشدند! در نهایتِ بی نام و نشانی چه بسیار دست درماندگان را گرفتی و خود را بدانان معرفی ننمودی، چه بسیار گرهها از کار دوستان گشودی، اما گرهگشا را بدانان معرفی نکردی! چه روزهای گرم تابستانی را در صحراهای سوزان برای دستگیری در راه ماندگان سپری کردی و هیچ منّت بر آنان ننهادی! و چه سخنان درشت از موالیان شنیدی و به عطوفت و مهر بدانان پاسخ دادی!
ای مهدی، ای عزیز مصر وجود و ای یوسف دوران ظلمت و قعود! از این همه بی مهری ما چشم پوش و از ما درگذر و بر ما مگیر که جملگی دل خستهایم و بر ما مپسند که همگی در راه ماندهایم.
ای مهدی، ای سلالهی پیغمبر و ای ز تبار نبوت آخرین پساوند! گذشت نبوی را در حق ما مبذول دار گر چه ترا فراموش کردهایم، اما گاه و بیگاه خدای جهان را با نوای تو میخوانیم و ظهور ترا آرزو میکنیم و میگوییم:
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلَیهِ وَ قَرِّب بُعدَهُ وَ اَنجِر وَعدَهُ وَ اَوفِ عَهدَهُ.
بار الها بر او درود فرست و دوری او را نزدیک کن و وعدهاش را برسان و به عهدش وفا فرما.
برگرفته از مقدمهی کتاب "بر ستیغ آرمانها" نوشته علامه سید محسن امین