آفتاب مهر - مطالب انتظار
آفتاب مهر
مهدی جان! بر جان‌های خسته‌ی ما آفتاب مهر توست نور امید

حکایت غیبت

 

_ نوح عمری بس دراز داشت ، از آن رو که نشانه‌ای بر دیرزیستی تو باشد.

_ صالح از میان قوم خود غایب شد ، تا آیندگان غیبت تو را باور کنند.

_ یوسف گرفتار زندان شد ، تا شریک غم تو باشد که در زندان غیبت گرفتار آمدی.

_ موسی پنهان از دیدگان دشمن به دنیا آمد ، تا آیتی بر تولد پنهان تو باشد.

_ درباره‌ی مسیح اختلاف بسیار شد ، تا معلوم شود که اختلاف درباره‌ی تو ، دلیل بر بودن توست.

_ خضر از آن‌رو تاکنون زنده است ، تا مونس تنهایی تو باشد.

_ پیامبر در پیکار با کافران شمشیر از نیام برکشید تا اسوه قیام خونین تو باشد.

و اینک ای صاحب عصر ، ای وارث پیامبر ، ای کوبنده‌ی کافران و دشمن ستمگران ، ای خون‌خواه حسین و تسلی بخش دل زهرا ؛ با عصای موسی در دست و دم مسیحا بر لب و ذوالفقار علی بر کف و ردای رسول بر دوش ، بشتاب که جان‌ها به لب رسید.

 

برگرفته از کتاب " حکایت غیبت" نوشته دکتر نادر فضلی

پایان شب سیه...

 

آن روز که ابرهای سیاه ظلم و فساد آسمان جهان را تیره و تار سازند؛

آن روز که قدرت‌های اهریمنی جهانخواره، پنجه‌های خود را در گلوی مردم رنجیده‌ی دنیا بفشارند؛

آن روز که همه‌ی معیارها جز معیار ماده و ماده پرستی از میزان سنجش افکار پنهان گردند؛

آن روز که امواج تبلیغاتی طاغوت‌های شرق و غرب ملاک‌های حق و باطل را درهم ریزند؛

آن روز که تازیانه‌های نامهربانی‌ها، تنگ نظری‌ها، جدایی‌ها، تبعیض‌ها، پشت مستضعفان جهان را مجروح کنند؛

آن روز که فریادهای حق طلبان را در گلوی آنان خفه کنند؛

...

آری در آن روز، در عین سردی نومیدی، برق امید برجهد، و مهر فروزان

 مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه الشریف از پس پرده‌ی غیبت رخ نماید؛

و عصای موسوی او بافته‌ها و ترفندهای حیله گران را ببلعد، و دم احیاگر عیسوی او در مردگان ظلم و بیدادگری روح حیات معنوی بدمد، و قرآن محمدی او بر سراسر عالم حکم راند، و نقش و نگار امید و ایمان و تقوا و حق پرستی و عدالت و مهربانی و شور و نشاط و دگردوستی و... چهره‌ی عالم را زینت بخشد...

 

بر بال نور

 

در خزان زندگی،

مقدم سبز بهاران تو را،

لاله افشان، نقل پاشان کرده‌ایم

ای مسافر، ای غریب، ای آفتاب!

 کوچه‌های شام غیبت

غارهای فصل حیرت گشته است.

جان خفته در ورایِ قرن‌ها،

بی‌خبر، صد مُهر غفلت خورده است.

دست‌های خالیِ نسل فراق،

پشت درها همچنان وامانده است.

دستبند بندگی بر دست‌هاست؛

مرگ تدریجی به ما افتاده است.

آنک ای آموزگار صبر و عشق،

در پگاه روزی از این روزها

پرده را یک سو بزن؛

روح‌ها افسرده است؛

آرمان‌ها مرده است.

تکسوار دشت بیداری ، بیا

آفتاب صبح پیروزی، بیا

 

برگرفته از کتاب "بر بال نور" نوشته دکتر عبدالحسین فخاری

هجرت چلچله‌ها

خواب بودم، همه‌ی چلچله‌ها کوچیدند.

بال من بسته نبود؛

لحظه‌ای صبر نکردند آنان، تا که بیدار شوم؛

پرزنان، ذوق کنان با همه همراه شوم؛

غفلتی برد به زنجیر مرا؛ من و تقدیرِ مرا

باز ماندم از راه.

بی گمان چلچله‌ها در راهند

مست و مدهوشِ وصال یارند

چشمشان سوی بهار

-گرچه رنجور و نزار-

چو ببینند از دور

مقدم سبز بهار،

شب فرسوده و دلگیر پر از نور شود

رنج راه و غم و اندوه فراموش شود

ای خدا بوی بهار!

ای خدا مقدمِ یار!

من غفلت زده و خواب چه دلگیر شوم

دور از چلچله‌ها، سست و زمین گیر شوم

ای خوشا بیداری!

ای خوشا هوشیاری!

مرگ بر خواب و نفرین بر خواب...

کاشکی زورق چشمان تو را می‌دیدم

کاشکی خواب نمی‌بودم و از این زندان

می‌پریدم به فراز

همره بالِ نسیم

همه جا می‌رفتم

هر که را می‌دیدم

از تو می‌پرسیدم

تا که می‌یافتمت، پیش تو می‌ماندم

در حریرِ نفسِ گرمِ وصال، قصه‌ها می‌گفتم...

شکوه‌های بسیار

از شب سرد خزان

از کمند صیّاد

از غم و درد فراق.

***

برسانید سلام ای یاران

حالیا از منٍ زار

به بهارِ در راه

به شکوفه، به انار،

به گل نرگسِ من، میهمانِ دلِ من

باز می‌خوانم و می‌گویم من

مرگ بر خواب و نفرین بر خواب

مرگ بر خواب و نفرین بر خواب...

 برگرفته از کتاب بر بال نور نوشته دکتر عبدالحسین فخاری

 

 

آینه و میخ!

صدای شیهه اسبی می‌آید،

از آن دورترها؛

-دورترهایی که در دسترس نیست-

شوره‌زاری حائل است که نامش «کویر غفلت» است!

صدایش را نزدیک‌تر می‌خواهم؛

که سواری عزیز بر پشت دارد.

«کفش‌های بیداریم »کجاست؟

باید آن را در «چشمه نماز» جا گذاشته باشم؛

-که روزانه پنج بار باید خود را در آن شستشو دهم –

لباس‌هایم در ایستگاه دعا مانده است؛

-که پوشش مناسب برای گذر از سرمای یأس است!-

«عینک دودی» را از چشم برداشته‌ام؛

کمر همت را بسته‌ام؛

و با آن کفش و لباس – بیداری و دعا-

به مثابه کلیدهایی برای خروج از کویر غفلت و ورود به دشت بیداری عزم حرکت می‌کنم...

در آستانه رفتن به « آینه» نگاه می‌اندازم؛

در آینه به «خود»، دقیق می‌شوم؛

آینه، هماره مرا متوجه «خود» کرده است؛ می‌گوید:

این تویی بر بلندای جوانی

و بهره‌مند از زیبایی

که بین همتایان می‌خرامی و جلوه می‌کنی؛

می‌تازی و می‌نازی!

درنگ کن، هنوز وقت بسیار است!

میدان آرزوها را نگشته‌ای

به خود دقیق شو!

پیرایشی، آرایشی، لذتی، کامی؛

ازدواج، فرزند، خانه، سفر، کار، درآمد...

«خود» را از یاد مبر!

«آینه رفاه» مانع می‌شود

اما دوباره صدای شیهه اسب می‌آید

از آن دورترها؛

شیدایی بر آینه فائق می‌‌شود.

اسب که را می‌خواند؟

-مرا یا دیگری را؟-

پشت می‌کنم به «آینه رفاه»،

سپیدی آن اسب مراد،

چشمم را به میهمانی خوانده است!

بوی «بهار» می‌آید

نه از آن نوع بهارها که با یک باد پاییزی

به دالان زمستان می‌روند!

و لطافتشان در زیر لحاف برف‌ها مدفون می‌شود؛

و در یخبندان از حرکت می‌ایستد.

نفس عمیقی لازم است در هوای بهاران

-بهاران جاودانی که خزان نمی‌شناسد-

تا طعم شکوفه‌های دیرپا را

به جویندگان عسل نشان دهد!

پشت به آینه حرکت می‌کنم.

هنگام خروج از در، میخِ در مانع می‌شود.

به لباس گیر می‌کند

و محکم، میخکوب می‌کند!

می‌گوید: چند چیز یادت رفته است؛

 -کجا با این عجله؟-

خانه را به که سپرده‌ای؟

کار را؟

اموال را؟

در فراق دوستان چه می‌کنی؟

جواب معترضان را چه می‌دهی؟

از همه اجازه گرفته‌ای، خداحافظی کرده‌ای؟

امنیت راه را چه می‌کنی؟

تو اهل اینجایی اینجا را رها مکن؛

برگرد، همه چیز در انتظار توست...

 

می‌گویم :نه، مرا منصرف مکن ای «میخ وابستگی‌ها»

لباس‌هایم را رها کن

وگرنه خود را از دست تو رها خواهم کرد؛

اگر چه قسمتی از لباسم در دست تو بماند.

دیگر«هوایی» شده‌ام؛

شناسنامه‌ام را به«نور» گره زده‌ام؛

عطر یار را از دور دست استشمام کرده‌ام؛

اینک اسطوره نور بر اسب سپید نشسته است؛

و آن «باره سرافراز»

با یال‌های طلایی بر « دشت آمادگی» می‌تازد

و شیهه می‌کشد

و جان‌های مشتاق را صدا می‌زند؛

تا کدام جان « هوایی» شود؛

او نیز شیهه‌ای بکشد،

و به شیهه اسب، لبیک گوید ...

لباس‌هایم را از چنگ میخ بیرون می‌کشم؛

و از در بیرون می‌زنم؛

پشت به آینه و میخ

-رفاه و وابستگی-

در امتداد کویر می‌دوم.

برای خروج از ظلمت غفلت‌ها،

به مشعل راهم که بر باره سپید نشته است؛

چشم دوخته‌ام.

می‌دوم و با زمزمه باد،

نام او را صدا می‌زنم؛

قاصدکی لطیف را با باد ، روانه می‌کنم؛

تا پیش از من به آن‌جا رسد

و حکایت شیدایی مرا قصه کند.

- که او سبکبال است و سبکبال‌ها

 زودتر می‌رسند-

صدای شیهه اسب را می‌شنوم؛

اما این بار نه از آن دورترها،

که از این نزدیکی‌ها...  

برگرفته از کتاب بر بال نور نوشته دکتر عبدالحسین فخاری

 
  • تعداد صفحات :9
  • ...  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9