تبلیغات
آفتاب مهر - مطالب زمزمه‌های دلتنگی
آفتاب مهر
مهدی جان! بر جان‌های خسته‌ی ما آفتاب مهر توست نور امید

زمزمه های دلتنگی (صبح نزدیک) 2

زمان جوان شود و رنگ بوستان گیرد

 

دمی که ساعد سلطان ما جهان گیرد

 

زفرشوکت او هر چه بر زمین بینی

 

نشان ز رفعت جاوید آسمان گیرد

 

ز دشت سوخته صدها هزار لاله سرخ

 

سراغ خانه سرسبز باغبان گیرد

 

به صوت دلکش قمری مست در دل باغ

 

نسیم، دست گل و یاس و ارغوان گیرد

 

امیر دولت گُل می‌کُشد زمستان را

 

تقاص پیکر مجروح ناروان گیرد

 

چه دودها که بر انگیزد او ز دوده کفر

 

گر آن شرار پری رنگ جان ستان گیرد

 

قضا به قبضه شمشیر او زند بوسه

 

که عدل مرده ز برقش دوباره جان گیرد

 

به رغم اهرمنان، خاتم قبیله نور

 

زطوف کعبه کران تا به بی‌کران گیرد

زمزمه های دلتنگی (صبح نزدیک) 1

جهان در انتظار تو می‌باشد

 

در انتظار تو ای خوب، ای عزیزترین

 

و دست عاطفه و عشق در تباهی بیداد، بی‌دادهای شدادی

 

امید آمدنت را درون مزرع دل‌های خلق کاشته است

 

و نام پاک ترا به روی خط نگاه زمان نگاشته است

 

تو خوب می‌دانی، آری! تو خوب می‌دانی

 

برای هر که دلش در هوای عشق تپید و روشنایی صبح و سپیده را می خواست

 

سرور سبز پرنده، طنین گام بهار، طلوع مشرقی چهره مقدس توست

 

هزار پنجره باز است، هزار پنجره خاموش

 

و نام پاک ترا بادهای نجواگر برای جنگل و دریا به ارمغان برده است

 

و هر که نام تو را از زبان باد شنید

 

برای آمدنت هزار دست دعا سوی آسمان برده است

 

جهان در انتظار تو می‌باشد

 

دریافت فایل صوتی این متن (لینک غیر مستقیم)

 

زمزمه‌های دلتنگی (شوق شقایقها)2

این که ترا نمی بینینم چرا باید از شوقمان به تو کاسته باشد ؟

 

مگر از دیده رفتنت ترا از دل‌های ما هم برده است؟

 

فدایت شوم!

 

راستی اگر دیر بیایی ما چه می‌کنیم؟

 

گرد تو می‌مانیم یا می‌رویم؟

 

آیا به ما اطمینانی هست که در هجوم تیرها،

 

سینه‌مان سپر بلای تو باشد یا نه؟

 

من که به لذت یک گناه رهایت می‌کنم

 

کجا دلخوشی تو باشم که یاور داری؟

 

دریافت فایل صوتی این متن (لینک غیر مستقیم)

زمزمه‌های دلتنگی (شوق شقایقها) 1

نمی‌دانستم بیایم یا بمانم

 

همه می‌گویند دست پر بیا

 

اما مهدی جان!

 

من هر گاه پیشت می‌آیم دست خالیم

 

هیچ می‌دانی؟

 

آب می‌شوم تا دستم رو می‌شود

 

گاهی هم نمی‌آیم به خیال این‌که دستم را نبینی

 

سخن نمی‌گویم به گمان این‌که بی‌مایگی‌ام را ندانی

 

اما چه می‌شود کرد؟

 

آخرش چه؟

 

مگر مهرت دلم را رها می‌کند؟

 

مگر یادت از یادم پا می‌گیرد؟

 

مگر دوریت را تاب می‌آوردم؟

 

تو که از من انتظار پیش‌کشی نداری

 

پس می‌آیم دست خالی، پر از سیاهی،

 

می‌آیم که سپیدم کنی.

 

سلام، سلام ای عزیز دل، سلام امید من...

آفتاب بی‌کرانه‌ی مهر

ای تمام افسانه‌ها و اسطوره‌ها و حقیقت‌ها و آرزوها، در نام تو مجموع.

ای تمام امواج قدرتمند عشق، در تو متراکم.

ای آفتاب بی‌کرانه‌ی مهر، از چشمانت تابان.

شرمندگی کسی را بپذیر که، نه سزاوار مهر توست و نه تاب آن دارد که از جمال دلگشایت دست بشوید.

شرمندگی کسی که در تلألو راز آلود مهر اسرار آمیزت مصحور چشم‌های توست.

و شگفت‌تر اینکه در عین حال در تاریکی بی‌پایان نفس ظلمانی خویش اسیر.

شرمندگی کسی که در گیرایی بی‌پایان پر از افسانه و محبت تو بارها خود را گم کرده است و باز به فرودست‌های تیره‌ی گناه بازگشته است.

مولای من!

امیدوارم که این بار در عطوفت پر از باران و رنگین‌کمان مهر تو، خود را تطهیر کنم

امیدوارم که این بار تا ابد، سوگند آسمانی مهر در آستان قلبم پر طنین باشد.

امیدوارم که این بار سزاوار رازی که محبت تو نام دارد باشم.

امیدوارم که این بار خاک آستان تو را ببوسم و برای همیشه در رکاب نورانیت ای زیباترین محبوبم بمانم.

برگرفته از مجموعه گل نرگس(موسسه رسائل)

فایل صوتی این متن

 
  • تعداد صفحات :11
  • ...  
  • 8  
  • 9  
  • 10  
  • 11