تبلیغات
آفتاب مهر - مطالب زمزمه‌های دلتنگی
آفتاب مهر
مهدی جان! بر جان‌های خسته‌ی ما آفتاب مهر توست نور امید

هشت قطعه‌ی عاشقانه / هفتم

همه‌ی چشم‌های ما، آماده‌ی پای‌بوسی تو هستند و من آمده‌ام تا با زنگ نقاره‌خانه، خوبی‌های تو را به گوش جهان برسانم. آرزو دارم که داربست دلم را دربست، در اختیار رونق بهاری تو بگذارم و اجازه دهم که چلچله‌ی یاد تو، بر بلندترین نقطه‌ی آن، به ترانه‌خوانی خو بگیرد.

نسیمی که از سمت ضریح تو می‌آید، زخم‌های ما را التیام می‌بخشد و جوانه‌های شکفته را در سراسر زمین‌ها و زمینه‌ها، تضمین می‌کند.

ای امام هشتم! هنگامی که دست‌های یاری تو، بند از سر و دست رنج دیدگان می‌گشاید و دلشکستگان را به کشتی رهایی می‌نشاند؛ لبخندهای شادِ ستارگان، صدای پاک تو را تا بارگاه شوق ملایک همراهی می‌کنند و آن زمان که پاسخ سبز تو، ردای راویان رنج را متبرک می‌کند، در همه‌ی قلب‌ها، زلزله‌‌ی محبت خانه می‌سازد.

ای مولا! اینک این روح ماست که در صحن و سرای نگاه تو، از سقاخانه‌ی لطفت سیراب می‌شود. این شکوه کاشی‌های حرم توست که ما را به سمت اکتشاف نور هدایت می‌کند.

زیباترین پروانه‌های عالم، شمع محبوب خود را در طوس می‌یابند. و آن هنگام که به نام مشهد می‌رسند، قیام می‌کنند و می گویند: «سلام بر آفتاب!»

 

برگرفته از کتاب « جرعه‌ای از جام ولا » نوشته‌ی جواد نعیمی

هشت قطعه‌ی عاشقانه / ششم

سرسبزی حیات ما، از برکت وجود توست، ای مولای هشتم! چشمه سار عطوفت تو، جویباران طراوت بخش زندگانی ماست. ابرهای رحمت خود را فرمان ده که بارش‌خیزتر از همیشه، در آسمان دل‌های ما به حرکت درآید و همه‌ی سرزمین‌های تشنه‌ی هدایت را از میوه‌ی شیرین ولایت سرشار و سیراب سازد.

ای هشتمین گل بوستان محمدی! ای منتهای خواهش دل‌ها! ای آفتاب روشنِ قبله‌گاه ما! ای نور مطلق امروز و فردا! ای سبزه‌زار سرزندگی و صفا! ای پناهگاه آهوان رمیده‌ی دل‌های ما! تو روح باغستان زندگانی هستی. تو حضور آفتابیِ همیشه‌ای. تو مبشّر امیدی. تو ناخدای کشتی‌هدایتی.

سلام بر تو و بر هر انسان شایسته‌ای که شور و شعورش، او را به پشت پنجره‌ی فولاد و ضریح آفتاب می‌کشاند؛ پنجره‌ای که از عشق لطیف‌تر، از گلبرگ زیباتر و از همه‌ی دنیا بزرگ تر است.

سلام بر تو، ای همیشه سبز! ای سیّد گل‌ها! یا «علی بن موسی الرضا!» علیک آلاف التحیه و الثنا!...

 

برگرفته از کتاب « جرعه‌ای از جام ولا » نوشته‌ی جواد نعیمی

هشت قطعه‌ی عاشقانه / پنجم

گوش کن! صدایی آشنا و دلنواز، تو را به باغ بهشت می‌خواند! صدای نقاره‌ی بهشت زمین می‌آید!

این صدای زیبا، از حرم پاک فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله به گوش می‌رسد؛ از جایگاه نور و سرور؛ از مطاف فرشتگان خداوند؛ از پایگاه دل‌های مشتاق زائران عزیز؛ از قبله‌گاه نیازهای نیازمندان؛ از بستان فرح‌انگیزی که رایحه‌ی معنویت و ایمان را در دل‌های مومنان، روزافزون و ماندگار می‌کند.

ای هشتمین خورشید! آفتاب تابناک ایران زمین! ای رضای حضرت حق المبین! ای شورآفرین! ای حامی کتاب و آیین! ای حافظ گرامی دین! ای مولا! آهوی رمیده‌ی دل‌های ما را نیز به حضور بپذیر و دست نوازش و لطف خویش را از سرِ ما کوتاه مکن!

ای سرور سبز! ای شیرازه‌ی کتابِ زندگانی ما! دوام و قوام ما از توست. ما، قلب‌هامان را به دست‌های با کرامت تو می‌سپاریم. ما افتخار می‌کنیم که از نعمت وجود تو برخورداریم و در جوار بارگاه ملکوتی تو می‌آساییم.

ای امام رئوف! ای امام غریب! ما را از قرب خویش مران و از بارش رحمت مداوم خوویش بی نصیب مگردان.

برگرفته از کتاب « جرعه‌ای از جام ولا » نوشته‌ی جواد نعیمی

هشت قطعه‌ی عاشقانه / چهارم

دلم را مثل برگ‌های پاییزی، فرش زیر پای زائران با معرفت تو کرده‌ام. افتاده‌ام زیر دست و پای نیازمندانی که چهره‌ی ادب بر خاک پای تو می‌سایند و عطر تبرک و شفا را می‌یابند.

مردان و زنان، نیازهایشان را دور ضریح وجودت می‌چرخانند و من به تماشای این جمع دلداده‌ی مشتاق می‌ایستم. دلم مثل کبوتران حریمت، به پرواز در می‌آید و من نیز همچون همه‌ی عاشقان کوی رضا، دست‌های نیازم را به تو هدیه می‌دهم تا آن‌ها را از برکت و نور و نوازش، سرشارکنی.

ای مولای هشتم! امروز خورشید با سلام بر گنبد طلایی تو، به تلألو بر می‌خیزد و با نگاه به انوار تابناک تو، هر شاه به استراحت گاه خود می‌خزد!

ای هشتمین پیشوای پاک! دل‌هامان را از سرور نگاه‌های مهرآمیزت آکنده فرما!

 

برگرفته از کتاب « جرعه‌ای از جام ولا » نوشته‌ی جواد نعیمی

هشت قطعه‌ی عاشقانه / سوم

وقتی که گرد و خاک بر لباس و چهره‌ات می‌نشیند، وقتی که می‌خواهی خواب آلودگی را از تنت دورکنی. وقتی که دوست داری با نشاط و زنده و سرحال باشی، به سوی آب می‌روی؛ مشت‌هایت را پر می‌کنی و دست و رویت را با زلال آب صفا می‌دهی تا این پاکیزگی جسم برایت خرسندی خاطر به ارمغان بیاورد و حال اگر غباری بر جانت نشسته باشد، روحت بی قراری کند، دلت احساس غم آلودگی داشته باشد، اندیشه‌ات نیاز به نوسازی و بازآفرینی چیدا کند، یا اصلاً اگر بخواهی روانت را از رایحه‌ی دریا و عطر پاکی‌ها سرشار کنی و همه‌ی تن و جانت را جلا بدهی چه می‌کنی؟

من اگر جای تو باشم، دست روحم را می‌گیرم و نسیم‌وار تا کوی جانان پیش می‌روم. در مدخل بهشت هشتم می‌ایستم و کبوتران نگاهم را تا بلندای گنبد زرین آفتاب پرواز می‌دهم. تبسم دلم را هدیه‌ی آستانش می‌کنم و کودکان نیازم را بر درگاه حضرتش به تمنای نُقلِ نور و نبات حیات می‌فرستم. دست‌های عاطفه‌ام را به سمت خواهش خورشید پیش می‌برم و موی مویه‌هایم را به پنجره‌ی فولادش دخیل می‌بندم و آن‌گاه، رو به قبله‌گاه عشق و ایمان می‌ایستم و فریاد می‌زنم:

«درود ناپیدا کرانه‌ام ای مولا، تقدیم دست‌های مهربان تو باد!» سپس به همنوایی دل و اندیشه‌ام فریاد بر می‌آورم:

سلام بر تو یا «علی بن موسی الرضا!» ای سلطان سریر ارتضا!

 

برگرفته از کتاب « جرعه‌ای از جام ولا » نوشته‌ی جواد نعیمی

 
  • تعداد صفحات :11
  • ...  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • 8  
  • 9  
  • ...